تبليغاتX
قطره هایی از دریا...
 تک تیرانداز موش کش
سلام

انگار موش‌ها همیشه یک قدم از آدم‌ها جلوترند، چون هر تکنولوژی و روش جدیدی که برای مبارزه با این جوندگان موذی به کار می‌رود، درد چندانی را دوا نمی‌کند. پس از به‌کارگیری انواع تله،چسب و سم، ماموران شهرداری منطقه 6 به قدری از مزاحمت موش‌ها به تنگ آمده‌اند که دست به اسلحه بردند.

شهرداری این منطقه برای اولین بار با به‌کار‌گیری شکارچی موش برای کشتن این جانوران موذی دست به‌کار شده است. به گزارش مهر، رئیس واحد ساماندهی اداره خدمات شهری منطقه 6 تهران گفت:«تجربه سال‌های گذشته نشان داده است که روش‌های مرسوم برای اتلاف جانوران موذی، شامل استفاده از سموم و تله‌های چسبی و زنده‌گیر، آنچنان که باید و شاید اثربخشی موثر را نداشته است».سعید محسنی، با اشاره به زباله‌ها و رطوبت موجود در نهرهای سطح شهر تهران، گفت:«متاسفانه این عوامل شرایط را برای زندگی جانوران موذی و موش‌ها فراهم کرده، بنابراین این اداره روش جدید به کار‌گیری شکارچی موش را پیشنهاد کرد که با استقبال شهردار منطقه نیز روبه‌رو شده و بسیار نتیجه بخش بوده است».

وی افزود: بنابراین طرح از ابتدای سال جاری این شکارچی با استفاده از یک تفنگ 5/5 ساچمه‌ای مجاز، در طول شب و با استفاده از خلوت بودن این زمان، کار اتلاف موش‌ها و جانوران موذی را انجام داده است. محسنی با بیان اینکه این روش جدید بسیار نتیجه بخش بوده است، اعلام کرد: با توجه به اینکه متولی اصلی مبارزه با موش و جانوران موذی، شرکت ساماندهی صنایع و مشاغل است، واحد ساماندهی منطقه با هماهنگی با شرکت یاد شده از این روش استفاده کرده و هر ماه حدود 300 لاشه موش را دریافت کرده است.

وی با تاکید بر اینکه این آمار نشان از اثربخشی قابل توجه روش جدید دارد، ادامه داد: در حالی که با روش‌های شیمیایی و استفاده از تله، حدود 20 لاشه در ماه مشاهده می‌شد، از ابتدای سال جاری با استفاده از تک تیرانداز توانسته‌ایم حدود یک هزار و 500 لاشه موش را دریافت و به بیمارستان تحویل دهیم. محسنی اعلام کرد: از آنجا که لاشه موش‌ عامل بیماری است، بنابراین پس از جمع‌آوری و بسته‌بندی، لاشه‌ها به بیمارستان تحویل داده شده تا در آنجا با روش‌های بهداشتی سوزانده شوند.

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت   
 مرغ دلم پر میزنداندر هوایت یارضا
سلام

با تبریک میلاد با سعادت آقا علی بن موسی الرضا(ع)چند بیتی از حقیر تقدیم حضرت وشما عزیزان:

مرغ دلم پر میزند اندرهوایت یارضا

   بیمارم وامیدمن باشدشفایت یارضا

  یاضامن آهومنم اهوی سرگردان تو

  هنگام مرگم كن عطاسیرلقایت یا رضا

  هرگه كه آیم مشهدت شیداومجنون می شوم 

جا می گذارم قلب خوددرپیش پایت یارضا 

  هرشیعه دارد آرزوآید حریم پاك تو

  پروانه سان دوری زند گردسرایت یا رضا 

ده روزویك چون بگذردازماه ذی قعدالحرام

   شاد وچراغان میشود ایران برایت یا رضا

  درروز میلادت شها شادان وخرم می شوم

  پیوسته برلبهای من ذكرثنایت یارضا

  تقوایی

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت   
 تقدیم به امام رضا(ع)
سلام

چند بیتی از خودم تقدیم به امام رضا(ع):

هشت باران میشود میلاد آن مولای هشت

روز هشت از ماه هشتم سال هم هشتاد وهشت

نام مولامان علی وكنیه اش موسی الرضا

او دهم معصوم از باعصمتان شیش وهشت

در فضای تربت پاكش بود در روز وشب

پیك درگاه الهی دائما در سیر وگشت

آهوی قلبم همیشه منتظر باشد رضا(ع)

تا نوازش گر شوی او را چنان آهوی دشت

شمس پاكی ها،غریبم،دستگیری كن مرا

پاك كن روح مرا از هر پلیدی وپلشت

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت   
 ذکریا ومادرش
زکریا بن ابراهیم، جوانی است تازه مسلمان که در عصر حیات امام صادق (علیه السلام) زندگی می‌کند. او می‌گوید بعد از اینکه حج را به جا آوردم، خدمت حضرت صادق (علیه السلام) رسیدم و عرض کردم : من نصرانى بودم و مسلمان شدم.
 
امام (علیه السلام) فرمود: از اسلام چه دیدى؟
 
عرض کردم: کلام خداوند عز و جل که فرماید: "تو نمی‌دانستی کتاب و ایمان چیست، ولى ما آن را نورى قرار دادیم که هر که را بخواهیم، بدان هدایت کنیم"(1)
 
امام صادق (علیه السلام) فرمود: "به راستی خداوند تو را رهبرى فرموده است. سپس آن حضرت سه بادر در حق زکریا دعا فرمود: "خدایا هدایتش فرما". بعد از آن، خطاب به او فرمود:پسر جان، هر چه می‌خواهى سؤال کن.
 
زکریا به آن حضرت عرض کرد: "پدر و مادر و خانواده من نصرانى هستند و مادرم نابیناست، آیا من همراه آنها بمانم و با آنها باشم؟"
 
امام صادق(علیه السلام) فرمود: "از مادرت مراقبت کن و با او خوشرفتار باش، هنگامی که از دنیا رفت، خودت امور خاکسپاری مادرت را بر عهده بگیر و به دیگران وامگذار."
 
زکریا می‌گوید: هنگامی که به کوفه رفتم، نسبت به مادرم مهربانى کردم، خودم به او غذا می‌دادم، خودم لباسش را می‌شستم و خدمتگزار او بودم. روزی مادرم به من گفت: "پسر جان! آن زمان که دین مرا داشتی، رفتارت با من این گونه نبود، چطور از زمانی که به این دین روی آوردی برخوردت اینقدر تغییر کرده است؟"
 
گفتم: "مردى از فرزندان پیامبر ما به من چنین دستور داده است."
 
مادرم گفت: "آن مرد پیامبر است؟"
 
 گفتم: "نه؛ بلکه پسر یکى از پیامبران است."
 
مادرم گفت: "پسر جان این مرد پیامبر است، زیرا دستورى که به تو داده، از سفارش‌های پیامبران است."
 
گفتم: "مادرم! پیامبر ما آخرین پیامبران است و بعد از او پیامبری مبعوث نخواهد شد. آن مرد پسر پیامبر است."
 
مادرم گفت: "دین تو بهترین دین است، آن را به من عرضه کن." من نیز اسلام را به او عرضه کرده و تعلیم نمودم؛ او نیز مسلمان شد و نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را به جا آورد.
 
زکریا می‌گوید: شب هنگام، مادرم دچار عارضه‌ای گشت و بیمار شد. رو به من کرد و گفت: "پسرم! آنچه به من آموختى دوباره بیاموز." من نیز آنها را تکرار کردم. مادرم به آنها اقرار کرد و از دنیا رفت.
صبح فردا، زکریابن ابراهیم طبق فرموده امام خود، بر پیکر مادر نماز خواند و او را به خاک سپرد.
 
امام صادق (علیه السلام) زکریا را در مورد مادر نصرانی اش این گونه توصیه نمود. حال امروزنسبت ما با این فرمایش آن حضرت چگونه است؟ آیا همواره در زندگی، نوع رفتار ما با مادران و پدرانمان طبق سفارش‌های پیامبران صورت می‌گیرد؟!
 
«برگرفته ازکتاب "اصول کافیتالیف مرحوم ثقة الإسلام کلینی، جلدسوم، کتاب الایمان والکفر، (با اندکی تصرف)»(2)
 
|+| نوشته شده توسط اسماعیل در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت   
 هفتاد ودو شب مانده محرم بشود

سلام 

هفتاد ودوشب مانده كمر خم بشود

 هفتاد ودوعاشق ززمین كم بشود

 هفتادو دو میدان بلا در راه است

 هفتادو دوشب مانده محرم بشود

                                یا حسین

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت   
 ابو سعید رو دزدیدند
سلام

ابوسعید ابوالخیر نیشابوری، از مشهورترین و باحال‌ترین عرفاست. رباعی های نغز دارد. از وی پرسیدند: تصوف چیست؟ گفت: «تصوف آن است كه آنچه در سر داری بنهی و آنچه در دست داری بدهی و از آنچه بر تو آید بجهی». با ابو علی سینا ملاقات داشته است.
روزی بوعلی در مجلس وعظ ابوسعید شركت كرد. ابوسعید درباره ضرورت عمل و آثار طاعت و معصیت سخن می‌گفت. بوعلی این رباعی را به عنوان اینكه ما تكیه بر رحمت حق داریم نه بر عمل خویشتن، انشا كرد:
ماییم به عفو تو تولّا كرده                   وز طاعت و معصیت تبرّا كرده
آنجا كه عنایت تو باشد، باشد            ناكرده چو كرده، كرده چون ناكرده
ابو‌سعید فی ‌الفور گفت:
ای نیك نكرده و بدیها كرده               وانگه به خلاص خود تمنا كرده
بر عفو مكن تكیه كه هرگز نبود        نا‌كرده چو كرده، كرده چون نا‌كرده[

خبر مربتط:

تلويزيون تركمنستان در يك برنامه از ابوسعيد ابوالخير با نام شاعر و عارف نامي تركمن ياد كرد. 

تلويزيون اين كشور در برنامه‌اي 20 دقيقه‌اي، از شخصيت عارف نامي ايراني كه زاده روستاي ميهنه در شهرستان كنوني مه ولات خراسان رضوي است، با اين عنوان ياد كرد.

در اين برنامه، چند تن از شخصيت‌هاي ادبي و فرهنگي تركمن به بررسي آثار و انديشه‌هاي ابوسعيد پرداختند.

اين برنامه همچنين نسخ خطي آثار و اشعار اين قطب عالم عرفان و شاعر پارسي‌گوي را كه در كتابخانه ملي تركمنستان نگهداري مي‌شود، به نمايش گذاشت.

بنا بر گفته‌هاي متعدد، مزار اين عارف نامي در نقطه مرزي ايران با تركمنستان قرار دارد.

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در دوشنبه ششم مهر 1388 و ساعت   
 31شهریور59

سلام

امروز نگام كه به تقويم افتاد خاطره 29 سال پيش يعني 31شهريور سال 59در نظرم زنده شد.اون موقع من بعد از طي دوره آموزشي چند ماهي بود در پادگاه دوكوهه ارتش در انديمشك به عنوان سرباز مشغول به خدمت بودم.پادگان دو كوهه محل انبار ونگهداري انواع مهمات جنگي بود.چند روزي بود كه با توجه به تحركاتي كه عراق در مرزها شروع كرده بود در آماده باش بوديم وحتي موقع استراحت هم لباس پوشيده وبا پوتين ميخوابيديم.روز 31 شهريور در آسايشگاه بوديم  كه صداي ضد هوايي ها بلند شد.همه اسلحه بدست بيرون ريختيم .همون موقع هواپيماهاي عراقي رو ديديم كه كه در ارتفاع كم از بالاي سرمون رد شدند.اينقدر پايين بودند كه با اسلحه معمولي هم ميشد اونا رو زد.پايگاه هوايي دزفول فاصله زيادي از انديمشك نداشت .هواپيماها بطرف پايگاه  رفته واونجا رو بمباران كردند.از اونجايي كه ما بوديم صداي انجار بمبها شنيده ميشد وگرد وخاكي كه به هوا رفته بود فابل ديدن بود.چند روز بعد هم هواپيماها پادگان ما رو بمبارن كرديم وچون آسايشگاههاي ما نزديك درب ورود وخروج بود همه ما تونستيم با فرار بطرف دشتي كه مقابل پادگان بود جون سالم بدر ببريم.تمام مهمات موجود در پادگان از بين رفت ولي ما با كندن زاغه مهمات در تپه هاي مجاور و استقرار در چادر ها به كار خودمون كه تغذيه مهماتي جبهه هاي اطراف بود ادامه داديم.

به هر حال اين جنگ آغاز شد وهشت سال دفاع مقدس توام با عزت ،شرافت،چوانمردي ورشادت رو براي همه ما به ارمغان آورد

به روان پاك همه شهداي اين دفاع مقدس درود مي فرستيم و سلامت وطول عمر جانبازان عزيز اين يادگاران دفاع مقدس را از خداي متعال خواهانيم

آغاز هفته دفاع مقدس گرامي باد

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت   
 او میرود دامن کشان...
سلام

خیلی دوستش دارم .فكر اینكه میخواد  بره خیلی منو آزار میده.تازه بهش عادت كردم.به خاطر اون از خیلی چیزها بریدم وخواب وخوراك رو به خودم حروم كردم.البته اونم به من خیلی كمك كرد تا آدم دیگه ای بشم..

وقتی داشت میومد من وخیلی های دیگه شاد شدیم وحالا كه داره میره غم زیادی داره دل منو میگیره.یادمه سه شب خاص با هم  داشتیم .حیلی شبای با صفایی بود .كلی كیف كردم.گفتم كه آدم دیگه ای شدم ومیترسم اگه اون نباشه من دوباره به حال سابقم برگردم ..مثل سالهای گذشته...آخه این دلبر من فقط سالی یه دفعه به من سر میزنه....اصلا دوست ندارم بره..ولی چكنم كه تقدیره وهر اومدنی بالا خره یه رفتنی داره.همینطور كه داره میره واز من دور میشه..از پشت سر نگاهش میكنم وزمزمه میكنم..

                     او میرود دامن كشان ...........من زهر تنهایی چشان                         دیگر مپرس از من نشان .......كز دل نشانم میرود

اون میره ومن از خدا میخوام كمكم كنه همانطور كه اون تغییرم داده بمونم تا وقتی سال بعد دوباره میاد شرمندش نشم.

 خداجون یعنی میشه یه بار دیگه ماه رمضان رو ببینم.

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 و ساعت   
 قدم به قدم تا مصیبت عظمی
سلام

دوروزی بود از ضربت خوردن باباش میگذشت.زینب گفت برم یه سری به ابن ملجم بزنم .آخه دختر علیه..مظهر عدالت ورحمت ..باباش هم سفارش كرده ..مباداضارب منو اذیت كنید..بهش رسیدگی كنید

نگاه ابن ملجم كه به زینب افتاد گفت:حال بابات علی چطوره؟زینب گفت:طبیب داره مداواش می كنه ..نا نجیب تو به خواسته ی شومت نمی رسی

ابن ملجم با لبخندی شیطانی گفت:مطمئن باش با اون زهری كه من به تیغه شمشیر زدم دیگه كار علی تمومه

...........................

طبیب برای دیدن زخم مولا واثر دارویی كه بكار برده بود وارد شد وكنار بستر اول مظلوم عالم رفت.حسن،حسین ،زینب،ام كلثوم با قیافه های نگران كنار بستر به كار طبیب چشم دوختند.

با حرفی كه ابن ملجم زده زینب از همه بیتابتر ونگرانتره....طبیب سرش رو بلند كرد ..رو به اونها كرد..مدتی به همین منوال گذست ..انگار دوست نداشت حرف بزنه

با بغض شروع به حرف زدن كرد..متاسفم دیگه كاری از دست من برنمیاد...زهر خیلی قوی بوده...دیگه امیدی نیست...زینب دیگه این كلمات آخررو نشنید واز حال رفت

.................................

مردم نگران پشت در خونه مولاشون جمع شدند.بعضی از یتیمای كوفه با ظرفهای شیر اومدندآخه طبیب گفته شیر برای آقا خوبه.اونا تازه فهمیدند اونی كه كیسه بوش به در خونشون میومد وبه اونا رسیدگی میكرد مولا علی بوده.در خونه علی باز شدوامام حسن در آستانه در پیدا شد.همه جلو دویدند ..با نگرانی وگریان جویای حال مولاشون شدند ومنتظر یه خرف امیدواركننده از آقا امام حسن،اما....بغض امام حس با دیدن این یتیما تركید..اشك ریزان رو به جمعیت كرد ..دیگه به خونه هاتون برید....امیدی نیست ..لحظه های آخر بابامه

........................................................

همه دور بستر مولا چمعند.آفا داره آخرین وصیتهاش رو میكنه. چقدر بزرگواره دراین لحظات آخر هم فكر ضاربشه.حسن جان..ابن ملجم یه ضربه به من زده ..نكنه بیشتر از یك ضربه به اون بزنید..حسن جان ...به فكر یتیما وفقرای كوفه باش..چند روزه من نتونستم به اونا سر بزنم..زینب جان ..بی تابی نكن..از خدا طلب صبر كن...بعد از من مصیبتهای زیادی رو باید تحمل كنی...عباسم....دستت رو تو دست حسین میذارم ..ازش هیچوقت جدا نشو

....................................................

و....مصیبت عظمی.....قد قتل المرتضی

                                                        خدایا زکارم گره واشده

 خدایا دلم تنگ زهراشده

غم و دردم آخر به پایان رسید

     به زهرابگویید مهمان رسید

یقین دوخته چشم زهرا به من 

    نشان می دهد محسنم رابه من

نشان تا دهم فرق بشکسته را  

    نشانم دهد بازوی خسته را

بیا ای غروب سعادت بیا

نجات علی(ع) ای شهادت بیا 

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت   
 از نیمه ماه رمضان ماه بر آمد
سلام

شعری ازخودم تقدیم به کریم اهل بیت:

ازنیمه ماه رمضان ماه بر آمد

با آمدنش فصل غم ورنج سر آمد

شاد است رسول دوسرا حضرت طاها

زیرا كه كنون سبط كبیرش به بر آمد

در بیت علی غلغله وشور بپا شد

جبریل امین شاد بر او جلوه گر آمد

گو یوسف مصری برود باز به چاهش

چون یوسف زهرا زدل چاه بر آمد

شد نام نكویش حسن ونیك بگویم

این نام زدرگاه خدای قدر آمد

باید كه فراموش كنی حاتم طائی

بر سلسله جود وكرم راهبر آمد

او كشتی صبر است به دریای بلاها

ایوب كه باشد چو علی را پسر آمد

ای شیعه مبارك به تو این روز خدایی

از بحر ولایت به تو این تاج سر آمد

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت   
 قدیما یادش بخیر....

سلام

قديما يادش بخير..روزه خوراش هم جور ديگه اي بودند.كسي كه عذر داشت ونمي تونست روزه بگيره ميرفت جايي كه كسي اونو نبينه.حتي كسائي كه اصلا اهل روزه هم نبودند وبدون عذر شرعي روزه مي خوردند رعايت يقيه رو مي كردند وجلو ديگران نمي خوردند

نمي دونم چي به روز مون اومده ..چرا بعضي از مردم ما اينطوري شدند..علني جلوي ديگران روزه مي خورند وككشون هم نمي گزه.الحمدالله از عوامل كنترلي هم كه خبري نيست..

چند زوز پبش تو تهرون در يكي از ايستگاههاي تاكسي هاي خطي ميدون شوش يكي از راننده ها در صندوق عقب ماشينش رو بالا زده بود وبه همراه چند نفر ديگه از راننده ها وقيحانه در ماه رمضون وجلوي چشم همه مردم مشغول خوردن صبحونه بودند. امروز هم همونجايكي از راننده ها حتي وقتي مسافرها هم سوار شدندوحركت كرد سيگار دستش رو دور ننداخت وشروع به كشيدن كرد.

چيز عجيب تر اينكه در پارك نزديك اين ايستگاه يه نفر مشغول فروش  چايي به راننده ها وديگران بود.يه لحظه با خودم فكر كردم نكنه اينجا ايران نيست..نكنه جمهوري اسلامي تغيير كرده..

در هر صورت جماعت روزه خور..اگه از خلق خدا شرم نداريد ،حداقل از خدا خجالت بكشيد.بقول امام حسين (ع).."اگه دين نداريد لا اقل آزاده باشيد"..اون دنيا جواب خدارو چي ميخواهيد بديد..اللهم اصلح كل فاسدا من امور امسلمين..آمين

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت   
 روسیاه.....روسفید

سلام

خيلي وقتها شنيديد كه مي گن،فلان كس روسفيد شد..يا فلاني روسياه شد..ميدونيد ريشه اين اصطلاخات از كجاست ..براتون ميگم..جزء چهارم قرآن..سوره آل عمران..آيات 106و107

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ فَأَمَّا الَّذِينَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمانِكُمْ فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ * وَ أَمَّا الَّذِينَ ابْيَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفِيرَحْمَتِ اللهِ هُمْ فِيها خالِدُونَ)

 

روزي بيايد كه گروهي روسفيد و گروه روسياه باشند سيه رويان را نكوهش كنند كه چرا كافر شديد بعد از ايمان اكنون بخشيد عذاب خدا را به كيفر كفرتان، اما سفيدرويان به بهشت كه محل رحمت خداست در آيند و در آن جاويد باشند.»

 

خدايا كمكمون كن طوري عمل كنيم تا در اون دنيا روسياه تو نشيم.آمين

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 و ساعت   
 مبارک باد آمد ماه روزه

سلام

میخوام برم مسافرت..كجا؟..به شهری كه خیلیها آرزوی رفتن به اونجارو دارند.برا رفتن به این شهر باید از جاده ی بریدن از غیر خدا رد شد.این شهر خصوصیات عجیبی داره.مردمش از اذان صبح تا اذان مغرب چیزی نمی خورند.چشم سرشون بسته وچشم دلشون بازه.خیلی ساكته چون مردمش فقط وقتی كه ناچار باشند اززبونشون استفاده می كنند.جاهای دیدنی زیاد داره مخصوصا چهار تا باغش.یكی از باغا وسط شهره.حسن زیادی داره.مهمترینش اینه كه وقتی واردش میشی شادی تموم وجودتو می گیره.سه تا باغ دیگه بالای شهرند .این باغا هر كدومش برابر هزار باغ معمولیه.میوه هاش مزه ای فراموش نشدنی دارند.وقتی میخوری حس می كنی دیگه دوست نداری تو این دنیا باشی وهر چه زودتر باید به ملاقات خدا بری.فقط یه چیز عجیبه با ورود به این سه تا باغ غم عجیبی به دل آدم می افته.یه كتابی هم تو این سه تا باغ وجود داره كه میگند هیچ انسانی نمی تونه مثل اونو بنویسه واگه در این باغا یه خطشو بخونی انگار همه ی كتاب رو خوندی.هر چقدر براتون تعریف كنم فایده نداره ..بهتره خودتون به اونجا برید وببینید.تا دیر نشده بلیط هاتون رو بگیرید.

  مبارک باد آمد ماه روزه

 رهت‏ خوش باد، ای همراه روزه

 شدم بر بام تا مه را ببینم

که بودم من به جان دلخواه روزه

 نظر کردم کلاه از سر بیفتاد

 سرم را مست کرد آن شاه روزه

مسلمانان، سرم مست است از آن روز

 زهی اقبال و بخت و جاه روزه

 بجز این ماه، ماهی هست پنهان

 نهان چون ترک در خرگاه روزه

بدان مه ره برد آن کس که آید

 درین مه خوش به خرمنگاه روزه

رخ چون اطلسش گر زرد گردد

 بپوشد خلعت از دیبای روزه

 دعاها اندرین مه مستجاب است

فلکها را بدرد آه روزه

چو یوسف ملک مصر عشق گیرد

 کسی کو صبر کرد در چاه روزه

سحوری کم زن ای نطق و خمش آن

 ز روزه خود شوند آگاه روزه

 (کلیات شمس، جزء و پنجم، ص 137)

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 و ساعت   
 داستان مترو(کی سابق اینطور بود)

سلام

نویسنده(خودم)

در یكی از ایستگاههای مترو قطار نگهداشت ویه دختر وپسر با هم سوار شدند

مشخصات پسر:موهاش طوری سیخ سیخ بود كه انگار برق فشار قوی بهش وصل كردند.سه چار سانتی مو به عنوان ریش از چونش آویزون بود...یه تی شرت شبه آستین حلقه ای یقه هفت تنش بود كه بقدری كوتاه بود كه با هر تكونی كه میخورد قسمتی از كمر وشكم مشخص میشد.شلوارش از نوع جین با جند تا وصله پبنه وفاقی كوتاه  كه بالا كشیدنش در یه وجبی كمر متوقف شده بود ....

مشخصات دختر:آرایش از نوع تهوع آور-چیزی به شكل روسری فقط موهای پست گردنش رو پوشونده بود-چیزی شبیه مانتو تنش بود واحتمالا مال خواهر كوچیكش بود چون بسختی تنش كرده بود ....!!!....شلوارش هم مثل اینكه جنس خوبی نداشت چون تا نزدیك زانو آب رفته بود..

حالا مشخصاتشون به جهنم،چیزی كه بعد از اومدنشون بقیه مسافرارو ناراحت میكرد رفتار نا مناسبشون بود.با صدای بلند با هم حرف میزدند.سربسر هم میذاشتند وبا الفاظ زشت ونامناسب با هم شوخی میكردند بدون شرم .......از قیافه بقیه مسافرا،نچ نچ ها وسر تكون دادناشون معلوم بود كه ناراحتند ولی انگار همه منتظر بودند دیگران اعتراض كنند.بالاخره یه خانم چادری جا افتاده طاقت نیاورد وگفت:بچه ها یه مقدار رعایت كنید..بخدا این رفتار شما درست نیست فكر بقیه هم باشیددختره طرف اون برگشت وگفت:اه اه ..هیچ جا از دست شما چادر چاقچوری ها آسایش نداریم.حتما  پشت بندش هم میخوای بگی ما شهید ندادیم كه شما اینطور رفتار كنید...شهید دادید كه دادید ..ما هر طور كه دوست داشته باشیم  رفتار می كنیم..زن وقتی بی حیایی دختره رو دید ترجیح داد ساكت بشه

ولی مثل اینكه طاقت همه طاق شده بود چون این دفعه صدای اعتراض یه خانوم مانتویی بلندشد:یعنی چی دختر؟این چه طرز حرف زدنه ؟این خانوم كه چیزی به شما نگفت..این جا یه محیط عمومیه وشما باید یه سری چیزهارو رعایت كنید...شما اینجارو با خونه اشتباه گرفتیددختره یه برو بابایی گفت وبی اعتنا شروع به حرف زدن با پسر كرد..

پسره هم كه از عدم اعتراض بقیه جری شده بود با صدای بلند به دختره گفت :همه جا از این فضولا پیدا میشه..اگه زن نبودند میدونستم چیكار كنم

بالاخره  صبر آقایون هم لبریز شد وآقایی مسن صداش بلند شد:پسره قرتی مثلا چه  میخواستی بكنی.خجالت هم خوب چیزیه ..حیا كنید.كی سابق اینطور بود..بزرگتر كوچكتری وجود داشت .دختر پسرها حیا داشتند ..همه اینا به خاطر اینه كه هیچكدوم حال اعتراض نداریم.نهی از منكر از یاد هممون رفته.همه میگیم به من چه..

خجالت بكشید ازاون لحظه ای كه اومدید آسایش مارو بهم زدید..پسره نگاهی به مرد كرد وگفت..تو دیگه چی میگی پیری..میخوای بیام ساكتت كنم ..پیرمرد طاقت نیاورد بلند شد تا بطرف پسره بره ..اما یكی دوتا جوون جلوشو گرفتند ونشوندنش وخودشون بطرف جوون بی ادب رفتند وشروع به حر وبحث با اون كردند.پسره وقتی دید سنبه پرزوره  كوتاه اومد ودختره هم خودشو جمع وجور كرد ولی جوونا دست بردار نبودندبه ایستگاه كه رسیدند پسره رو از قطار بیرون اندختند ودختره هم بدنبالش بیرون رفت..... 

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت   
 دلم قرار نمی گیرد از فغان بی تو
سلام

فرارسیدن سالروز میلاد آقایمان حضرت حجت بن الحسن العسگری (ع) را به همه شما تبریک میگم وآرزو دارم چشمان شما به دیدار چهره زیبا ونورانی مولا روشن بشه.شعری از رهبر عزیزمون ایم عاشق وعارف واقعی مهدی به شما تقدیم می کنم:

سروده مقام معظم رهبري حضرت آية الله خامنه اي (مدّ ظله العالي) :

دلم قرار نمي گيرد از فغان بي تو ***سپند وار زكف داده ام عنان بي تو

ز تلخ كامي دوران نشد دلم فارغ ***زجام عشق لبي تر نكرد، جان بي تو

چو آسمان مه آلوده ام ز تنگ دلي ***پر است سينه ام از اندوه گران بي تو

نسيم صبح نمي آورد ترانه شوق ***سر بهار ندارند بلبلان بي تو

لب از حكايت شب هاي تار مي بندم ***اگر امان دهدم چشم خون فشان بي تو

چو شمع كُشته ندارم شراره اي به زبان ***نمي زند سخنم آتشي به جان بي تو

ز بي دلي و خموشي چو نقش تصويرم ***نمي گشايدم از بي خودي زبان بي تو

عقيق سرد به زير زبان تشنه نهم ***چو يادم آيد از آن شكرين دهان بي تو

گزارش غم دل را مگر كنم چون امين(*)***جدا از خلق به محراب جمكران بي تو

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 و ساعت   
 شعر سنگ قبر ایرج میرزا
سلام

شعر ایرج میرزا برای سنگ قبرش:

ای نکویان که در این دنیایید

یا ازین بعد به دنیا آیید

این که خفتست در این خاک منم

ایرجم ایرج شیرین سخنم

مدفن عشق جهان است اینجا

یک جهان عشق نهان است اینجا

عاشقی بوده بدنیا فن من

مدفن عشق بود مدفن من

آنچه از مال جهان هستی بود

صرف عیش وطرب ومستی بود

هر که را روی خوش خوی نکوست

مرده وزنده من عاشق اوست

من همانم که در ایام حیات

بی شما صرف نکردم اوقات

تا مرا روح وروان در تن بود

شوق دیدارشما در من بود

بعد چون رخت زدنیابستم

باز در راه شما بنشستم

گرچه امروز به خاکم ماواست

چشم من باز بدنبال شماست

بنشینید بر این خاک دمی

بگذارید به خاکم قدمی

گاهی از من به سخن یاد کنید

در دل خاک دلم شاد کنید

 

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 و ساعت   
 هر کس بر خدا توکل کند..خدا برایش کافی است
سلام

یادداشتی از شهردار تهران

هفته قبل مراسم افتتاح خط جدید اتوبوس های تندرو بود. بعد از مراسم افتتاح با چند

نفر از دوستان شهرداری سوار یکی از اتوبوس ها شدیم تا درکنارمردم یک بار کل خط

 را بازدید کنیم. در یکی از ایستگاهها پیرمردی هفتاد و چند ساله سوار اتوبوس

شد.اتفاقاً در کنارم نشست و در کمال تعجب دیدم برخلاف دیگر مسافران به سلامی

بسنده کرد.


اول احساس کردم که من را نشناخته است.خوشحال شدم. فرصت را مناسب دیدم تا

 بتوانم بعداز مدت ها بدون غل و غش و تعارفات و چند رنگی هایی زمانه، با او به

 صحبت بنشینم و از خلوص اش بهره ببرم.


سئوال کردم: پدر جان چه کاره ای؟


گفت : حمالم!


از صراحت لهجه اش جا خوردم! ادامه داد : در بازار با گاری بار جابجا می کنم.


گفتم : اوضاعت خوب است؟ راضی هستی؟


گفت : شکر خدا راضیم. روزی ده، پانزده هزار تومان درآمد دارم.


دیگر سر صحبت باز شده بود. در میان صحبت چند نفری آمدند و نامه دادند. احساس

کردم به این مصاحبت نیاز دارم و دارد از دستم می رود. هرچه با پیرمرد بیشتر صحبت

می کردم به اخلاصش بیشتر پی می بردم.همسرش 2، 3 ماه پیش فوت کرده بود و

حالا تنهاست.


چند نفر از دوستان شهرداری که در کنارم بودند؛ با خنده گفتند: این پیرمرد حتماً نمی

 داند پیش چه کسی نشسته است؟ و گرنه درخواستی مطرح می کرد.


نگاهش کردم. از صحبت هایش فهمیده بودم که من را شناخته است، دیدم لبخندی

 از سر آرامش و رضایت و یا به طعنه به آنها زد و سرش را پایین انداخت. محترمانه

 گفتم اگر درخواستی دارد مطرح کند.


گفت : من از زندگیم خیلی راضیم، روزی ما هم دست خداست. تا به حال بیشتر از

آنکه فکر می کردم خدا به من لطف کرده. احتیاجی هم ندارم.


واقعاً به حال او غبطه خوردم.


دوباره افرادی که متوجه صحبت های او نبودند زمزمه می کردند که این پیرمرد حواس

پرتی است، نکند یادش برود که کجا پیاده شود. خیلی وقت است اینجا نشسته

 است.


نمی دانم! شاید وجود آن پیرمرد جلوی حرفها و کارهای آنها را گرفته بود و یا اذیتشان

می کرد

.
ناگهان پیرمرد گفت : نترسید من ایستگاه بعد پیاده می شوم.



محو تماشای او بودم. خداحافظی کرد و پیاده شد. با نگاهم تعقیبش کردم. دیدم رفت

و گاری اش را برداشت. یادم آمد اسمش را هم نپرسیده ام! ولی عجب آدمی بود.

مثل گوهری بود در این زمانه ای که صداقت ، سلامت و توکل کیمیا شده است.

 کیمیایی که زنده کننده و حیات بخش جامعه است. «ومن یتوکل علی الله فهو

حسبه» هر كس بر خدا توكّل كند، خداوندكفایت امرش را مى‏كند.

منبع:سایت قالیباف

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت   
 فرار بنی صدر ورجوی
سلام
در چنین روزی در سال 1360 دو تن از خائنین به ملت ترک دیار کرده و به فرانسه گریختند . در بهمن ماه 1358 ، انتخابات عمومی برای تعیین نخستین رییس جمهور بر گزار شد و ابوالحسن بنی صدر به ریاست جمهوری رسید . امام خمینی ره مطابق قانون اساسی حکم ریاست جمهوری وی را تنفیذ کردند و برای ایجاد هماهنگی و داشتن قدرت اجرایی بیشتر او را به ریاست شورای انقلاب و به سمت فرماندهی کل قوا نیز منصوب نمودند . اما در شش ماهه دوم سال 1359 ه ش بنی صدر روش خود را دگرگون کرد. بنی صدر پس از رسیدن به قدرت روز به روز از امام و مردم انقلابی که وی با تظاهر به وفاداری به آنها خود را به ریاست جمهوری رسانده بود ، فاصله می گرفت و در مقابل به گروهک هایی که قبلا خود را دشمن سرسخت انها معرفی کرده بود، نزدیک می شد. وی در مقام رییس جمهوری از هر فرصتی برای تضعیف یاران صادق و انقلابی امام و نهادهای قانونی کشور مثل مجلس و قوه قضاییه و سپاه پاسداران استفاده می کرد و برای مقابله با مردم به تقویت گروهک ها می پرداخت و با کمک آنها این سو آن سو آشوب وفتنه بر پا می کرد . سر انجام کار به جایی کشید که امام خمینی ره در خرداد ماه سال 1360 بنی صدر را از فرماندهی کل قوا عزل کردند و چند روز بعد مجلس به عدم کفایت سیاسی وی برای ادامه ریاست جمهوری رای داد و بنی صدر از سمت خود بر کنار شد . وی که پس از برکناری مخفی شده بود ، باآرایش زنانه وپناه گرفتن در توالت هواپیما، همراه با بعضی از سران گروهک منافقین از جمله مسعود رجوی از کشورخارج شد و به پاریس گریخت . خلبانی که آنان را به پاریس برد همان فردی بود که محمد رضا پهلوی را روز 26 دی ماه سال 1357 از ایران خارج کرده بود.
|+| نوشته شده توسط اسماعیل در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 و ساعت   
 یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد

داشتم گشتی در دیوان حافظ می زدم كه به این شعر برخوردم.وقتی شعرروخوندم با توجه به اتفاقات بعد از انتخابات و رفتار بعضی از خواص وهمچنین اتفاقات اخیربنظرم اومد مصداق این شعر رهبر عزیز ومظلوممونه.شما هم بخونید

 

یاری اند کس نمی بینم یاران را چه شد؟            دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست؟            گل بگشت از رنگ خود باد بهاران را چه شد؟

کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی             حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد؟

لعلی از کان مروت بر نیامد سال هاست               تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند        کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد؟

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست            عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد؟

زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت؟   کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد؟

شهر یاران بود و خاک  مهربانان  این  دیار              مهربانی کی سر آمد شهریاران  را  چه شد؟

حافظ اسرار  الهی  کس  نمی داند  خموش                  از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد؟

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 و ساعت   
 کوچه ى دل را چراغاني كنيد
سلام

میلاد باسعادت حضرت حسین بن علی (ع)بر همه شما عزیزان وروز پاسدار بر پاسداران عزیز انقلاب مباركباد.

كوچه دل را چراغانی كنید

 

 غصه را در خانه زندانی كنید

 

هركه امشب در دلش شور است وشین

 

با تمام دل بگوید..یا حسین

 

تا حسین بن علی یارش دهد

 

مرهمی بر جان بیمارش دهد

تا بریزد در دلش بوی شفا

 

 بوی غیرت بوی ناب كربلا

 

یا خسین بن علی مارا بخوان

 

از درت ما درد مندان را مران

 

ما شب دل مرده ایم ای نور ناب

 

یك نظر از لطف حق بر ما بتاب

 

زنده كن ما را تو با لطف وكرم

 

باز هم در جان ودل ایمان بدم

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در یکشنبه چهارم مرداد 1388 و ساعت   
html>